داستان آشنایی من با رعد الغدیر

حدود سال 85 بود از طریق فضای اینترنت با انجمن باور و دوست خوبم آقای شهرام مبصر آشنا شدم و تصمیم گرفتم نوشته هایم رو در زمینه معلولین پیش ببرم.

البته چند سال قبلش یعنی سال 81 که دانشگاهم تموم شد به علت شکستگی استخوان لگن، ترم آخر دانشگاه رو غیرحضوری در منزل خوندم و به سختی و فداکاری مادرم امتحان دادم، اونموقع دردهای جسمی من بدتر شده بود, بر اثر شکستگی لگن یکسال در بستر بودم و امکان حرکت نداشتم اما خدا خواست در اون مدت شروع کردم به نوشتن و سرودن شعر و ارتباط گرفتن با انواع روزنامه ها و مجلات.
حدود دوسه سالی به همین منوال گذشت تا نوشته هایم بیشتر شد، گاهی در شب‌های شعر و جشنواره های ادبی شرکت میکردم و چندتایی هم مقام آوردم اما خیلی به خودم سخت نمیگرفتم چون جسمم اجازه نمی‌داد خیلی بیرون برم.
برمی‌گردم به همان سال 85 که با انجمن باور آشنا شدم، جناب مبصر گفت یه کلاس در موسسه رعد الغدیر گذاشتیم اگر دوست داری شرکت کن، هم برای تقویت نوشتن هم تقویت صحبت کردن و سخنرانی. مامانم هم خیلی تشویقم کرد گفت هرجا باشه میریم هم روحیه دوتامون بهتر میشه هم اینکه دوستهای زیادی پیدا میکنی.
با سرویس ایاب ذهاب معلولین رفتیم رعد الغدیر، کلاسها رو شرکت کردم و خیلی علاقمند شدم. یادم نیست دقیق چند وقت کلاسها طول کشید اما از محیط موسسه خیلی آرامش میگرفتم، فقط دردهای جسمی اجازه نمی‌داد بیشتر برم موسسه، دلم میخواست کلاسهای بیشتری شرکت کنم اما استخوان درد امان نمی‌داد.
بعد از مدتی رعد الغدیر یک کلاس ویژه گذاشت برای بالا بردن اعتماد به‌نفس با مدیریت استاد عزیز جناب دکتر افشین_منش که با تشویق خانم فراهانی مدیر روابط عمومی موسسه منم شرکت کردم. استاد موضوعات مختلف میداد بنویسیم و نوشته ها رو سر کلاس باید می‌خواندیم.
همیشه از صحبت کردن در جمع اضطراب داشتم، قلبم تند میزد و عرق میکردم، هم خجالتی بودم هم بخاطر مشکل تنفسی ریوی که الآنم دچارش هستم، اما کلاس استاد افشین منش خیلی کمکم کرد هر دفعه یک درجه بالاتر میرفتم، دیگه کار به جایی رسید که بدون اضطراب و راحت در جمع دوستانم حرف میزدم و شعرامو میخوندم.
خودم شگفت زده شده بودم چه برسه مامانم، اما مادرم هر دفعه با نوشته های من اشک می‌ریخت هنوزم موقع خواندن نوشته هایم اشک میریزه.

بعد از اینکه کلاسهای دکتر افشین منش رو شرکت کردم بیشتر خودمو باور داشتم، یه مدت نتونستم کلاسهای دیگری شرکت کنم اما از طرف انجمن باور معرفی شدم به کارفرمایی بنام جناب مهندس یزدیان، با توجه به اینکه رشته نرم افزار خونده بودم قرار شد همراه با دوستم مهدیه رستگار روی چندتا سایت و پرتال کار کنیم. 

تعدادی مدارس غیرانتفاعی که قرار شد اطلاعات مدارس و دانش آموزان روی سایت هاشون قرار بدیم. با اکثر استان ها تماس می‌گرفتم و اطلاعات مدارس رو درخواست میکردم و روی سایت ها بارگذاری میکردم. حقوق خیلی کمی داشت اما برای شروع کار خیلی خوب بود، باورم نمیشد توی خونه از طریق کامپیوتر و اینترنت کار کنم چیزی که همیشه آرزویش رو داشتم. بعد از اون، سایت تعدادی از بیمارستان ها به من محول شد اطلاعات بیمارستان ها رو میگرفتم و‌ انواع اخبار داخلی رو بعنوان اپراتور ورود اطلاعات روی سایت ها بارگذاری میکردم،

هر روز با دنیای جدیدی از اطلاعات روبرو بودم. من دوست داشتم همه کارها رو سر وقت انجام بدم اطرافیانم میگفتن تو چقدر حالا برای این کارها احساس مسئولیت و استرس داری! اما خبر نداشتن که کار کردن برای زندگی من مهمترین انگیزه شده بود بعد هم سایت فدراسیون نابینایان و کم بینایان رو بهم دادن تا اخبار و اطلاعات قرار بدم.  در پوست خودم نمی گنجیدم کار کردن بهم انرژی میداد هرچند که دستها و پاها، کمر و دنده هایم درد میکرد و بدنم ضعف داشت. چند سالی با همین کارها و فعالیت ها گذشت تا سال 89 که دوباره برگشتم رعد الغدیر و کلاس فوتوشاپ photoshop شرکت کردم.

کلاس و استاد فوق العاده ای داشتیم بنر و بروشور طراحی میکردم و سر کلاس خیلی ذوق داشتم تا بالاخره مدرک فنی حرفه ای فوتوشاپ رو گرفتم، بعد از اون کلاس فری هند freehand ثبت نام کردم اما متاسفانه بازم دردهای استخوانی شروع شد و نتونستم ادامه بدم برگشتم خونه و بازم خانه نشین شدم اما بیکار نبودم برای شرکتها و موسسات مختلف کارم رو ادامه دادم تعدادش زیاده و اسامی یادم نیست. مدتی بعد رعد الغدیر برای چندتا از همایش ها منو دعوت کرد روی سِن شعر بخونم. چند برنامه رفتم و شعرهایم رو بصورت دکلمه اجرا کردم خیلیا خوششون میومد آخر برنامه میومدن و بهم آفرین و تبریک میگفتن انگار خواب می‌دیدم فکرشو نمی‌کردم جلوی اون همه آدم بتونم اجرا کنم اما خانم فراهانی عزیزم مدیر روابط عمومی رعد الغدیر و تمام مدیران و عزیزانی که در موسسه بودن استعداد من و دوستانم را باور داشتند و همین مسأله بهترین انگیزه بود برای ادامه زندگی.

در حین سالهایی که مشغول کار برای موسسات و شرکتهای مختلف بودم به نوشتن مقالات اجتماعی و سرودن شعر و متن ادبی هم مشغول بودم. نوشتن برایم بهترین انگیزه بود، تعدادی از نوشته هایم در نشریه داخلی رعد الغدیر به چاپ میرسید.  بعد از آن چندین سال با مجله تخصصی معلولان پیک توانا از کانون معلولین توانا مشغول همکاری بودم و هر فصل یکی از مقاله هایم با موضوع معلولین در مجله چاپ میشد. چند سالی هم با مجله توانیاب موسسه رعد شهرک غرب در ارتباط و فعالیت بودم و هر ماه یک مقاله ام چاپ میشد. در نهایت با تشویق مادر مهربانم، تمام مقالاتی که در طی سالهای مختلف نوشته بودم را گردآوری کردم و از طریق انتشارات دانشیاران ایران سال 95 در کتابم به نام «معلولیت نیست مانع راهم» به چاپ رسوندم. 

در همان زمان ها حدود دوسال برای شرکت عینک آتیک کار میکردم که خانم رستگار مقدم عزیزم برام پیدا کرده بودند. همچنین دوسه سال هم برای سایت آگهی شیپور کارکردم و باعث افتخارم بود با خانم سعیده عطایی عزیزم کارآفرین موفق و فعال همکار بودم. تمام کارهای من اینترنتی و با کامپیوتر در منزل بود چون اصلا امکان حضور در محل کار نداشتم و البته سابقه کاری محسوب نمیشد یعنی بیمه ای برام رد نمیشد چون نیروی آزاد کار میکردم بصورت پروژه ای. در طی این سالها با انجمن های دیگر معلولین هم گاهی در ارتباط بودم که البته بعضیاش خاطرات خوبی برام نداشت و درسهای بزرگی به من داد اما همیشه وارد هر کاری میشدم ارتباطم با رعد الغدیر قطع نمیشد و خانم فراهانی عزیزم مانند یک خواهر مانند یک مشاور و راهنمای مهربان گوش شنوایی برای حرفها و دردل های من داشت. وقتی در برنامه های موسسه رعد‌ الغدیر که شعر و دکلمه میخواندم جناب مهندس سلطان زاده، جناب مهندس آتشک، خانم فراهانی عزیز و تمام کسانی که در رعد الغدیر طی این سالها با من همراه بودن همیشه تشویقم میکردند و کاملا بیماری منو درک کردن که چه شرایط ویژه ای دارم. اما هیچگاه این درک کردن جنبه ترحم نداشت بلکه با من کاملا مانند یک فرد غیرمعلول رفتار میشد و این برای من دنیایی ارزش داشت.

موسسه رعد الغدیر یک مجموعه کاملا مستقل و مردم نهاد هست همچنین اولین و تنهاترین مرکز اشتغالزایی برای معلولان در بین موسسات همنوع خودش نیز می باشد.  در حال حاضر حدود 250 نفر در خود موسسه مشغول به کار هستند و 100 نفر هم بصورت دورکاری در منازل مشغول هستند. همچنین از طریق کاریابی حدود 600 نفر را صاحب شغل کرده و فقط امسال 30 نفر از توانیابان در یک شرکت خودروسازی مشغول بکار شدند.  لازم است بگویم من خودم نیز یکی از نیروهایی هستم که بعد از سالها تلاش و فعالیت در انواع دورکاری ها و کسب تجربه، بالاخره دوسال پیش از طریق موسسه رعد الغدیر به موسسه ای معرفی شدم که آزمون های بین المللی زبان انگلیسی برگزار می‌کند و حالا نیز بعنوان مشاور و پاسخگوی آنلاین در مجموعه بصورت دورکاری مشغول به کار هستم. بالاخره بعد از سالها نداشتن بیمه درمانی، حالا بیمه تامین اجتماعی دارم و اگر عمری باقی باشد فعالیت‌هایم به عنوان سابقه محسوب میشود. بارها پیش آمده که حالم بد بوده تنگی نفس، تپش قلب یا دردهای استخوانی داشتم اما کار کردن در چنین مجموعه بزرگی، چنان مرا مشغول میکند که حال روح و جسمم بهتر میشود. با توجه به پیشرفت معلولیت مادرزادی استئوژنزایمپرفکتا osteogenesisimperfecta حدود چندسال است که نمیتوانم از منزل خارج شوم زیرا هر آن امکان شکستگی برایم وجود دارد اما کار کردن مرا به زندگی امیدوار میکند و احساس اینکه مفید واقع میشوم تمام کمبودها و محدودیت ها را برایم جبران می‌کند و به من انرژی مثبت میدهد.

You may also like...

Add a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *